مامان همیشه بهم سرکوفت می زد که باید بیشتر مواظب خواهرم شیرین باشم . همش می گفت که اون دیگه بزرگ شده و من از وقتی دانشگاه رفته باید بیشتر حواسم به اون باشه .یک بار که داشتم از جلوی دانشگاه شون رد می شدم دیدم بد نیست نیم ساعت صبر کنم تا کلاسش تموم بشه و ببینم با کیا می پره.قصدم تعقیبش بود . البته ازون برادرهای غیرتی نبودم .بیشتر می خواستم ازش آتوبگیرم و اذیتش کنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
بالاخره هر قصه ای از جایی باید شروع شود
و چه بهتر که امشب شروعش می کردم . امشب شب عجیبی بود .اولین شبی بود که باید باور
می کردم دیگر بهار بین ما نیست .وقتی نادر زنگ زد و گفت برای تشییع جنازه بروم نمی
توانستم حتی تصور کنم که روی بهار خاک بریزم.نرفتم که تا همیشه فکر کنم او زنده
است و می توانم از حالاتصور کنم که این بزرگترین کابوس عمرم خواهد بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
خیانت بالها
علت سقوط پرنده اعلام شد
حالا
کمتر پرنده ای خطر می کند.
سالها بعد
شاید جوجه های امروز
افسانه پرواز را
از برکنند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
دنیا آنگونه که ما می خواهیم تغییر می کند، پس به آنچه می خواهیم ایمان بیاوریم تا با ایمان خود ، دنیا را تغییر دهیم
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
یادمون باشه
فقط یک با چهارنیست که پنج می شود
گاهی برای رسیدن به پنج میتوان به مجموع اعداد دیگر هم فکر کرد
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
من فکر می کردم
امشب یگانه شبی استکه
مادرم از پس تب
برمن بانگ نخواهد زد که
"نمازت را خوانده ای؟"
لیک لختی پیش
در خلال این شب تیره
یا ظلمتی فراگیر
از بستربرخاست و
وضوساخت برای نماز
نمازی از پس تب
امشب بی غرولند مادرم
نماز خواندم
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
دانشگاه ما طی یک اطلاعیه اعلام کرد:پس از اعلام نمرات پایان ترم تحصیلی توسط اساتید،هیچ کس حق اعتراض ندارد. هرگونه اعتراض به نمرات در حکم اقدام علیه دانشگاه و زبانم لال " انقلاب مخملین" است.در ادامه افزوده است:هرچه استاد اعلام کرده ،همان است زیرا اساتید این دانشگاه از نقطه سوق الجیشی یک حیوان عظیم الجثه به دانشگاه ما دعوت شده اند...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
گاهی موقعی که عزم سفر می کنیم ، یادمان می رود علاوه برهدف ، مقصد و مسیر باید به کفشهایمان نیز فکر کنیم.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
-
سوال؟
الف) هر جوابی می تواند در مقطعی از تاریخ صحیح باشد و صحت آن ممکن است در طول تاریخ دستخوش تغییر شود
ب) می تواند جواب قطعی وجود نداشته باشد.چون گاهی محک جوابها ، سعی و خطاست
ج) داریم سوالهایی که جواب ندارند و یا داریم جوابهایی که ناشی از جهل آدمی است
د) گاهی به جواب می رسی ، چون این رسیدن جزئی از سرنوشت توست
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
نخواست تا کسی برایش"امن یجیب" بخواند
چون نمی خواست هیچ کس به خاطر او
حتی به یک آیه کافر شود
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
باد تیر خورد
تندتر وزید تابه جای امنی برسد
وقتی رسید ایستاد
و مرد.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
نهایت آمال یک پیاده رسیدن به خانه آخر است تا فدای آمدن یک وزیر شود.
پس
به یک پیاده برای وزیر شدن رای ندهید.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
با بی میلی روزنامه را گشودم
چند سر از اطراف رفت لای روزنامه
روزنامه را محکم بستم
سرها له شد
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
یک اسکناس پنجاه تومنی
صدقه دادم
برای سلامتی کسی که
خیلی وقت است که رفته
آخر دیشب خواب بدی دیدم...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
خدایا گفتم صراط المستقیم
اما دیگه نه اینقدر مستقیم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
انگار کفه دیگر ترازو سنگین تر بود
چون وقتی مرا می فروخت
به نظر راضی بود
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
وقتی اسمش را دیدم
مجذوبش شدم
خواستم تاآن را داشته باشم
گرفتمش
اما
ویروس داشت
مجبور شدم دوباره ویندوز بریزم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
روبرویش ایستاد
آخرین روزی بود که باهم بودند
گفت می خواهم عکسی از توداشته باشم برای یادگاری ، برای همیشه...
بعدبه او خیره شد، سپس اورابوسید و در آغوش کشید.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
فلانی
روی درخت باخط درشت
به یادگار کنده بود:
"دل جای زخم نامردمان است"
اما درخت
همچنان مردانه سکوت کرده بود...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|
درخت
نمی توانست پابه پای شکوفه هایش بخندد
آخر او
داغدار برگ های پارسال بود
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت   توسط سعید کبیرمختار
|